شعر های زیبا

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سـحر شد

خاموشی شـب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنـها میان سـیـل غمها

من مانده ام تنهـای تنهـا

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها ، گلپونه ها چشـم انتظارم

من مانده ام تنهـای تنهـا

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

گلپونه ها ، گلپونه ها غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل شبها بجز فریاد من نیست

آه ! ای پرستوهای ره گم کرده دشت

با من بمانید با من بخوانید

***********************************************

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی


از زندگی دوباره می ترسم


دین را دوست دارم


ولی از کشیش ها می ترسم


قانون را دوست دارم


ولی از پاسبان ها می ترسم


عشق را دوست دارم


ولی از زن ها می ترسم


کودکان را دوست دارم


ولی از آینه می ترسم


سلام را دوست دارم


ولی از زبانم می ترسم


من می ترسم


پس هستم


اینچنین می گذرد روز و روزگار من


من روز را دوست دارم


ولی از روزگار می ترسم

***************************************

غلام بچه مکتبی جاهل مسلک و ساده دل روزی از استاد پیر خود اجازه گرفت تا بجای قرائت انشاء نامه ای که حکایت از بی وفایی یار بود را برای همشاگردیهایش بیان کند و استاد پیر با این تقاظای جسورانه وی موافقت کرد:

 

عشق من زینب خاتون ، با وفا و مهربون

عشق من برگ خزون ، عشق من آب روون

آب روون خوردند ، زینب خاتون و بردند...

 

اونقده برام عزیزه ، میمیرمه زنده میشم

ی قطره اشک بریزه ، بسته به جونم جونش

قربون اون وفا و اون قلب مهربونش

ما رو دست غم سپردند ، زینب خاتون و بردند...

 

دهل اوردند از راه دور ، چشماشو کردند کور کور

الماس و زر اوردند، مرغ تاج به سر اوردند

شمش طلا اوردند ،زینب خاتون و بردند ...

 

انگار طلسمش کردند ، مال و منال دنیا رو انگار به اسمش کردند

زبونش و بسته کردند ، روحش و خسته کردند

نشسته بودند زیر پاش ، راهی نمونده بود براش

راضی نبود ! راضی شد ، با گرگا همبازی شد


 

گیلاس باغم اون بود ، چشم و چراغم اون بود

مردم پر از رنگ و ریان، کشیک کشیدم که نیان

هی در باغ و بستم ، هی پشت در نشستم

تا ی صدای پا اومد مردم از جا جستم

دیوار کوتاه بود پریدند ، گیلاس باغم و چیدند

شسته نشسته خوردند ، زینب خاتون و بردند ...

***********************************************

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تکه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

***********************************************************

/ 0 نظر / 23 بازدید